این زندگی به هر نمیدانم کجا که می خواهد ٬ برود...
من تسلیم نمیشم ٬ چون هر روز یک معجزه جدید اتفاق میافته..!!!
نوشته شده توسط الهام در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 22:50 موضوع | لینک ثابت
چی صدا کنم تو رو؟! تو که از گل بهتری کاشکی که بد بودی عزیزم میشد از یادم بری
کاشکی دلسنگ بودی ..تا که دلتنگ نبودم !!کاشکی که بد بودی تا من اینهمه یکرنگ نبودم...
اگه بی وفا بودی غرق در ریا بودی من که در بند نبودم ...اینجوری پابند نبودم...!!!
چرا اینقدر آخه خوبی که باید بی تو از درد غریبی بمیرم بگو جه فایده داره که تو خوبی و ولی بی تو من از زنده بودن سیرم....!!!
چی صدا کنم تو رو؟! تو که از گل بهتری کاشکی که بد بودی عزیزم میشد از یادم بری
کاشکی که بد بودی یا اقلا مثه این غریبه ها بودی مثل همه آدمهای این خاک خدا
چرا حرف تو باید مهر حقیقت باشه...چرا قلب تو باید دشت سخاوت باشه
چرا هر جا که تو هستی کسی تنها نمیشه چرا مثل تو دیگه یکی پیدا نمیشه
بگو به راز محبت از کجا پی بردی... این همه معجزه رو تو از کجا آوردی...؟!
وقتی از دست خودم خسته میشم تویی که تنها به دادم میرسی
توی قلبم جا نذاشتی تو برای هیچکسی
تو به جون سپردن از عشق منو عادت دادی تو با خوبیهات ٬ آره منو خجالت دادی...
چی صدا کنم تو رو؟! تو که از گل بهتری کاشکی که بد بودی عزیزم... کاشکی که بد بودی عزیزم ... میشد از یادم بری
برای فراموش شده عزیزم که هنوزم دوسش دارم بیشتر از دیروز کمتر از فردا....
تازه انگار داره باورم میشه ...من و تو سایه و نوریم...
تازه انگار داره باورم میشه...با هم و از هم چه دوریم...
بین ما پنجره ای باز نمیشه ...بین ما قصه ای آغاز نمیشه...
بین ما همیشه یک دیواره ..تازه فهمیدم حقیقت داره...
نوشته شده توسط الهام در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 0:32 موضوع | لینک ثابت
یه روز دیگه هم گذشت ...
امروز پنجمین سال تولد دختر نازنینم رو جشن گرفتم
روز خوبی بود و با تمام لبخندها و دیوونگیهای من خیلی قشنگتر هم شد
خصوصا شیطنتهای آخر شب توی خیابون ...
ولی من همچنان غصه دارم و همه اینها هم نتونسته کمی آرومم کنه...
دلتنگم ٬دلتنگ ذره ای آرامش![]()
نوشته شده توسط الهام در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 0:43 موضوع | لینک ثابت
هنگام راه رفتن به خدا فکر میکنم...
بهتر از آن است که در مسجد به کفشهایم فکر کنم...
نوشته شده توسط الهام در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 1:46 موضوع | لینک ثابت
سلااام به همه دوستان گلم...
اتفاقات غیر منتظره و سختی برام پیش آمد
وبم رو با تمام خاطراتی که درونش بود از دست دادم
جایی که یکسال دلتنگیهام ٬ خستگیهام و تک تک خاطراتم رو در بر داشت...
در واقع خیلی چیزها رو از دست دادم ...
اما گویا این هم بخشی از زندگیمه و من باید دل نبندم به هیچ چیزی
فقط به دوستای گلم بگم تعمدی در این کار نبود و من واقعا وبم رو دوست داشتم و دوستانم رو
نمیدونم چی شد که کلا وبم حذف شد؟!!!
خوب اما بگم من پشتکارم خوبه...روم هم که خیلی زیاده
دوباره از نو میسازمش با یه نگاه جدید...
یا حق
نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 1:13 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

درد جبران اختلاف من با جهان بود...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY